السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
23
تفسير الميزان ( فارسي )
حضرت آسيبى بزند بين مار و آن جناب خوابيدم تا اگر آسيبى زد به من بزند نه به آن جناب ، چيزى نگذشت بيدار شد در حالتى كه آيه * ( « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّه وَرَسُولُه وَالَّذِينَ آمَنُوا » ) * - تا آخر آيه - را مىخواند . آن گاه فرمود : حمد خداى را كه نعمت را بر على تمام كرد ، و گوارا باد بر على فضيلتى كه خدا به او ارزانى داشت ، آن گاه از من پرسيدند اينجا چه مىكنى ؟ من داستان مار را بر ايشان عرض كردم ، به من فرمود بكش آن را من آن را كشتم . آن گاه فرمود اى ابا رافع چگونه اى تو با مردمى كه با على مقاتله مىكنند ، با اينكه او بر حق و آن قوم بر باطلند ؟ جهاد در ركاب على ( ع ) حقى است از حقوق خداى متعال ، و هر كس قدرت بر آن نداشته باشد بايد به قلب خود دشمنانش را دشمن بدارد ، و آرزو كند اى كاش مىتوانستم در اين جهاد شركت كنم كه در اين صورت چيزى بر او نيست ، و خداوند همين نيت را جهاد او حساب مىكند ، عرض كردم يا رسول اللَّه از خداى تعالى بخواهيد كه اگر من آن زمان و آن مردم را درك كردم مرا بر قتال با آنها قوت و نيرو دهد . رسول خدا ( ص ) دست به دعا برداشت و حاجتم را از خدا خواست آن گاه فرمود : براى هر پيغمبرى امينى است و امين من ابو رافع است . ابو رافع مىگويد وقتى كه پس از مرگ عثمان مردم با امير المؤمنين على ( ع ) بيعت كردند و طلحه و زبير نقض بيعت نموده و خروج كردند ، به ياد فرمايش پيغمبر افتادم ، لذا خانهام را كه در مدينه بود با زمينى كه در خيبر داشتم فروختم و خودم و بچه هايم در ركاب آن جناب بيرون آمدم به اين اميد كه شايد در ركابش شهيد شوم ، ليكن موفق نشدم تا آنكه با آن جناب به بصره آمديم و همچنين زنده بودم تا آن جناب به صفين رفت ، من نيز در اين جنگ و جنگ نهروان شركت داشتم ، و همه جا در خدمتشان بودم ، تا اينكه شهيد شدند ، من نيز به مدينه برگشتم در حالى كه ديگر در آن شهر كه وطن من است خانه و زمينى نداشتم ، حسن بن على ( ع ) زمينى را كه در ينبع داشت به من واگذار نمود ، و نيز يك قسمت از خانه پدر بزرگوارش امير المؤمنين ( ع ) را به من داد ، و من با زن و بچهام در آنجا منزل كردم « 1 » . در تفسير عياشى به اسناد خود از حسن بن زيد از پدرش زيد بن حسن از جدش روايت مىكند كه گفت : شنيدم از عمار ياسر كه مىگفت : در هنگام ركوع نماز مستحبى ، سائلى برابر على بن ابى طالب ايستاد ، حضرت انگشتر خود را بيرون كرده و به وى داد ، آن گاه نزد
--> ( 1 ) نقل از غاية المرام ص 108 ح 6 .